اشعار زیبای سجاد سامانی شاعر دهه هفتادی

مجله تفریحی سرگرمی دخترونه

اشعار زیبای سجاد سامانی شاعر دهه هفتادی

 شعرهای سجاد سامانی

سجاد سامانی متولد ۱۴ دی ۱۳۷۱ در تهران است. در دوران دبیرستان ریاضی و فیزیک خوانده اما برای پیش دانشگاهی تصمیم می گیرد به علوم انسانی تغییر رشته بدهد تا جدی تر وارد دنیای ادبیات شود. ورودش به دنیای شعر به دوران راهنمایی برمی گردد زمانی که تحت تاثیر یکی از دوستانش هوس شعر گفتن می کند.

 

تا زمانی که جهان را قفسم می دانم

هر کجا پر بزنم طوطی بازرگانم

 

گریه ام باعث خرسندی دنیاست چو ابر

همه خندان لب و شادند که من گریانم

 

حاضرم در عوض دست کشیدن ز بهشت

بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم

 

زندگی مثل حصاری ز غم و دلتنگی است

مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم

 

بیت آشفته ایَم در غزلی ناموزون

میل دارم که ردیفی بدهد پایانم…

سجاد سامانی

 

شاعران جوان, شعرهای عاشقانه سجاد سامانی

 سجاد سامانی

 

نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست

گریه ی ممتد یک مرد نمی دانی چیست

 

روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام

آنچه با اهل زمین کرد نمی دانی چیست

 

در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز

ظاهرا معنی «برگرد» نمی دانی چیست

 

شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس

آنچه غم بر سرم آورد نمی دانی چیست

 

گفتم از عشق تو دلخون شده ام، خندیدی

نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست

سجاد سامانی

 

شاعران جوان, شعرهای عاشقانه سجاد سامانی

شعرهای سجاد سامانی

 

با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟

ای وفادار رقیبان، بی وفایی بیش از این؟

 

گرم احساس منی، سرگرم یاد دیگران

من کجا از وصل خشنودم، جدایی بیش از این؟

 

موجی و بر تکه سنگی خرد، سیلی می زنی

با به خاک افتادگان، زورآزمایی بیش از این؟

 

زاهد دلسنگ را از گوشه ی محراب خود

ساکن میخانه کردی، دلربایی بیش از این؟

 

پیش از این زنجیر صدها غم به پایم بسته بود

حال، تنها بنده ی عشقم، رهایی بیش از این؟

سجاد سامانی

شاعران جوان, شعرهای عاشقانه سجاد سامانی

اشعار  سجاد سامانی 

 

چنان طنین صدای تو برده از هوشم

که از صدای خود آزرده می شود گوشم

 

من از هراس شبیخون روزگار خبیث

لباس جنگ به هنگام خواب می پوشم

 

چون آفتاب به هر ذره ای نظر دارم

به روی هیچ کسی بسته نیست آغوشم

 

تو در دل منی و دیگران نمی دانند

تو آتشی و من آتشفشان خاموشم

 

غبار آینه ی چشم های مست توام

تو چشم بسته ای و کرده ای فراموشم

سجاد سامانی

 

شاعران جوان, شعرهای عاشقانه سجاد سامانی

سجاد سامانی

ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺻﺒـﺮ ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣَﺮﺩ ﺁﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

اگر مرد است ﺑﻐﺾ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

 

ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮔﯿﺴﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥﺗﺮ

ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐــﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

 

عصای دست من عشق است ، عقل سنگدل بگذار

کـــه این دیوانه تنهـــا تکیه گاهش ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

 

ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺍﻭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ

ﺧﺪﺍ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﺎﻥ ﺭﻭ ﺳﯿﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕــﻪ ﺩﺍﺭﺩ

 

ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺗﯿﺮﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩ ، ﺗﺴﻠﯿﻤﻢ

ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﺁﻥ ﮐﻤــﺎﻥ ﺍﺑﺮﻭ ﺳﭙﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭد

سجاد سامانی

 

گردآوری:بخش سرگرمی دخترونه

مجلهتفریحیسرگرمیدخترونه

بدون پاسخ

پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

در حال ارسال

©2018 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

ورود با حساب های شما

اطلاعات حساب خود را فراموش کرده اید